منفوخ
مترادفها
بادکرده، متورم
متضادها
مچاله، فرو رفته، چروکیده
لغت نامه دهخدا
منفوخ. [ م َ ] ( ع ص ) دمیده شده. ( ناظم الاطباء ). بادکرده. آماسیده. نفخ کرده.
- منفوخ شدن؛ باد کردن. آماسیدن. نفخ کردن: زهار و تهی گاه هر دو منفوخ شود و برآید. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
|| کلان شکم. || فربه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || ترسو. جبان. ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
دمیده شده. باد کرده.
جمله سازی با منفوخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دیده بگشای و بر اعجاز نسیمی بنگر کاین نسیم است که منفوخ به هر مریم نیست
💡 او با وجود تمام موفقیتهایی که در زندگی به دست آورده بود، به شدت منفوخ شده و فکر میکرد که دیگر نیازی به مشورت با دیگران ندارد.
💡 بالونهای بزرگ و منفوخ در جشنوارههای خیابانی، باعث ایجاد جو شادی و هیجان در میان کودکان و خانوادههایی شده بود که برای تماشا آمده بودند.
💡 صدای باد در میان درختان به گونهای بود که انگار همه برگها به شکلی منفوخ و حجیم در برابر طوفان شدید قرار گرفته و مقاومت میکنند.