منسلخ
مترادفها
جدا شده، منقطع، کنده شده
متضادها
متصل، پیوسته
لغت نامه دهخدا
منسلخ. [ م ُ س َ ل ِ ] ( ع ص ) چیزی بیرون آینده از چیزی. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). برکنده. برکنده شده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- منسلخ شدن؛ برکنده شدن. خلع شدن. عاری شدن: ندانستند که همان نفس اماره است که از کسوت امارگی منسلخ شده است. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 85 ).
- منسلخ گردیدن؛منسلخ شدن: در مقام فنای ارادت که سالک از حول و قوت خود منخلع شود و از اختیار خود منسلخ گردد، محکوم وقت باشد. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 74 ). از لباس اجنبیت و بعد منسلخ گردند. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 157 ). رجوع به ترکیب منسلخ شدن شود. || پوست بازکرده. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). از پوست برآمده. پوست کنده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || ماه به آخر رسیده. ( از ناظم الاطباء ).
منسلخ. [ م ُ س َ ل َ ] ( ع اِ ) آخر ماه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
آخر ماه.
جمله سازی با منسلخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گویند وقتی مدت سیزده روز از بدن وی منسلخ شده بود و وی به مانند قالبی بی جان افتاده بود پس از مدتی مذکور به خویش آمد سوگند خورد که از این کیفیت خبری ندارم، غرض فرید زمان و وحید بود.
💡 او با رفتاری که کاملاً از ارزشهای انسانی و اخلاقی جامعهی خود منسلخ بود، باعث شد که تمام دوستان و نزدیکانش او را رها کنند.
💡 نظریات ارائه شده در این مقاله علمی کاملاً از واقعیتهای موجود در دنیای تکنولوژی منسلخ است و نمیتواند راهکاری عملی برای مشکلات ارائه دهد.
💡 برخلاف تصور عمومی، تفکرات این سیاستمدار از نیازهای اصلی مردم و مسائل حیاتی کشور منسلخ شده و تنها بر منافع شخصی خود تمرکز دارد.