مقدمی

لغت نامه دهخدا

مقدمی. [ م ُ ق َدْ دَ ] ( ص نسبی، اِ ) اولی و پیشینی. ( ناظم الاطباء ). مقدم. برتر. بزرگ قوم. رئیس گروه: آن قوم زندانیان که نامزد یمن بودند مقدمی ایشان «وهرزبن به آفریدبن ساسان بن بهمن » و پول ( پل ) نهروان که وکلاء سرای عزیز را اجلهم اﷲ است به عراق این «وهرزبن به آفرید» کرده است... ( فارسنامه ابن البلخی چ کمبریج صص 95 - 96 ). || هر چیز که از پیش کرده شده باشد. ( ناظم الاطباء ).
مقدمی. [ م ُ ق َدْ دَ می ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به مقدم که نام اجدادی است. ( از انساب سمعانی ).

فرهنگ فارسی

نسبت است به مقدم که نام اجدادی است.

جمله سازی با مقدمی

💡 مجیدمشیری.امیربدرطالعی.بهنازتوکلی.مانی کسرائیان. رامین حاج عظیمی، مهتاب کرامتی، ترانه علیدوستی، پوریا پورسرخ، گلاره عباسی، مجید واشقانی فرهاد فاتحی و شبنم مقدمی از جمله دانش‌آموختگان این مدرسه بازیگری هستند.

💡 تئاتر شرق شرق است در سال ۱۳۹۰ به کارگردانی مسعود رایگان با بازی رؤیا تیموریان، امید روحانی، فرزین محدث، پگاه آهنگرانی، خسرو احمدی و شبنم مقدمی در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه رفت.

💡 چشم نرگس شد سفید از انتظار مقدمی گویی آگاه است کو با چشم فتّان می‌رسد

💡 حزین از مردم عالم، نمی بینم وفاداری به عالم مردمی چشم از غبار مقدمی دارم

💡 امیر مقدمی (عربی: أمير مقدمي؛ زادهٔ ۲۰ اوت ۱۹۷۸) یک بازیکن فوتبال اهل تونس است.

💡 تو به حق ز هرچه مقدمی به قضا تو آمر و حاکمی ز تو بینم آن‌چه به من همی ز قدر رود ز قضا رسد

دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
اوج یعنی چه؟
اوج یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز