مضطری
مترادفها
ناچار، درمانده، مضطر، بیچارۀ
متضادها
مطمئن، آسوده
لغت نامه دهخدا
مضطری. [ م ُ طَ / م ُ طَرْ ری ] ( حامص ) درماندگی و بیچارگی:
دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلو
زیر خزینه شکم کاسه سر ز مضطری.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 427 ).و رجوع به مضطر شود.
جمله سازی با مضطری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آن یکی از بیکسی دست به دامان شمر ین دگر از مضطری شکوهکنان نزد باب
💡 ماهرویا با تو کار ابن یمین را تا کنون گر نشد از بی زری و مضطری آراسته
💡 شکر زر وسیم اینست ای عمو کز تو گردد مضطری با آبرو