مشکینک
لغت نامه دهخدا
مشکینک. [ م ُ / م ِ ن َ ] ( اِ مرکب ) نوعی از حلوا باشد، و آن را از عسل و گاهی از شکر هم پزند. ( برهان ) ( آنندراج ). نام حلوایی است. ( جهانگیری ) ( فرهنگ رشیدی ). نوعی از حلوا. ( ناظم الاطباء ).
جمله سازی با مشکینک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دیدم از دور بُتی کاکلکش مشکینک دهنش تنگک و چون تنگِ شکر شیرینک
💡 مسافر با دقت تمام وسایل ضروری و مقداری خوراکی را در یک مشکینک کوچک قرار داد و آن را به کمر خود بست.
💡 در دوران قدیم، چوپانها معمولاً برای حمل مقداری آب یا آذوقه کممقدار، از یک مشکینک ساخته شده از پوست حیوانات استفاده میکردند.
💡 او در طول سفر، مشکینک خود را که حاوی چند سکه قدیمی بود، با احتیاط بسیار زیادی در کنار کیف بزرگش قرار داده بود.