مستک
لغت نامه دهخدا
مستک. [ م َ ت َ ] ( ص مصغر ) مست گونه:
مستک شده ای همی ندانی پس و پیش. ( اسرار التوحید ص 17 ).
- نیم مستک؛ اندک مایه مست. اندک مست:
نیم مستک فتاده و خورده
بی خیو این خدنگ یازه من.سوزنی.
مستک. [ م ُ ت َک ک ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استکاک. رجوع به استکاک شود. || گیاه انبوه شونده و بهم در شونده. گوش کر و تنگ سوراخ. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) مردک مست: گشت مستک آن گدای زنده دلق از سجود و از تحیرهای خلق. ( مثنوی )
گیاه انبوه شونده
جمله سازی با مستک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لالهها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن
💡 آورد پیامی که نباید که خوری می مستک شوی و عربده آغازی و ترفند
💡 ای که مستک شدی و میگویی تو غریبی و یا از این کویی
💡 غم نیست اگرچه تنگدستک شدهای از کوزهٔ سر فراخ مستک شدهای
💡 لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسه من مستک و لب مستک و آن بوسه قواده
💡 بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود مستک و سرسبز شد از لب خمار تو