لغت نامه دهخدا
مخضوب. [ م َ ] ( ع ص ) رنگ کرده شده و خضاب کرده شده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ):
هر که آن پنجه مخضوب تو بیند گوید
گر به این دست کسی کشته شود نادر نیست.سعدی.و رجوع به مُخَضَّب و خضیب شود.
مخضوب. [ م َ ] ( ع ص ) رنگ کرده شده و خضاب کرده شده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ):
هر که آن پنجه مخضوب تو بیند گوید
گر به این دست کسی کشته شود نادر نیست.سعدی.و رجوع به مُخَضَّب و خضیب شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر گشته ات آید پی دعوی بقیامت جز ناخن مخضوب تو او را گوهی نیست
💡 منمای دست مخضوب بعرصه قیامت که بخون ناحق من تو بحشر خود گواهی
💡 کرده دستان را زخون مخضوب بی رنگ از حنا ز ابتلا صهر شاه کربلا
💡 هلال دید مهم وز انامل مخضوب همی نهاد دو فندق فراز دو بادام
💡 آینه بگرفته با انامل مخضوب غالیه افشانده بر محاسن مشگین