گزم

لغت نامه دهخدا

گزم. [ گ َ ] ( اِ ) درخت گز را گویند و به عربی طرفاء خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ). به هندی جهاو گویند. ( غیاث ). رجوع به گز و طرفا شود.
گزم. [ گ ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان خبربخش بافت شهرستان سیرجان، واقع در 75000گزی جنوب باختری بافت و 2000گزی خاور راه مالرو خبر به ده سرد. هوای آن سرد و دارای 127 تن سکنه است. آب آنجا از رودخانه تأمین میشود و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. مزرعه باغ ایران جزء این ده است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8 ).
گزم. [ گ ُ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان گیکان بخش بافت شهرستان سیرجان، واقع در 21000گزی شمال بافت و 2000گزی خاور راه فرعی بافت به قلعه عسکر و دارای 10 تن سکنه است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8 ).

فرهنگ فارسی

دهی در شهرستان سیرجان

جمله سازی با گزم

💡 ز درد و حسرت عمری که بی تو رفت از دست گزم بناب ندامت هزار بار انگشت

💡 دریاب که با این همه آزار کشیدن لب می گزم از کار به زنهار کشیدن

💡 غم می گزد لب من، من می گزم لب عشق میرم به تلخی غم، نازم به مشرب عشق

💡 گفتم اگر لبت گزم می خورم و شکر مزم گفت خوری اگر پزم قصه دراز می‌کنی

💡 ازین زمانه من از غبن پشت دست گزم که بست پایم صد ره به دام بی دانه

💡 لب می گزم و خون به زبان می لیسم خون می خورم و ز زندگانی سیرم

اختن یعنی چه؟
اختن یعنی چه؟
قلعه خرابه یعنی چه؟
قلعه خرابه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز