کرسی دار
مترادفها
صاحب مقام، مسئول
لغت نامه دهخدا
کرسی دار. [ ک ُ ] ( نف مرکب ) کرسی دارنده.صاحب کرسی. خداوند کرسی. || حاکم. ( فرهنگ فارسی معین ). || بر تخت جلوس کرده. ( ناظم الاطباء ). || منظم و برابر چنانکه حروف خطدر کتابت. || اطاق یا ایوانی که سطح آن از سطح خانه و یا حیاط بلندتر باشد. ( ناظم الاطباء ).
- کرسی دار مجلس طور؛کنایه از حضرت موسی علیه السلام است. ( آنندراج ) ( برهان ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - صاحب کرسی خداوند کرسی ۲ - حاکم.
جمله سازی با کرسی دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 می رود زود برون از ته پا کرسی دار تکیه بر دولت بیدار نمی باید کرد
💡 عاشق دم کشتن ز جان آسان برآید همچو شمع بر کرسی دار فنا خندان برآید همچو شمع