لغت نامه دهخدا
چنبروار. [ چَم ْ ب َ ] ( ص مرکب ) حلقه وار. خمیده و منحنی. کمانی:
بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را
لاجرم زین بند چنبروار شد بالای من.خاقانی.رجوع به چنبر شود.
چنبروار. [ چَم ْ ب َ ] ( ص مرکب ) حلقه وار. خمیده و منحنی. کمانی:
بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را
لاجرم زین بند چنبروار شد بالای من.خاقانی.رجوع به چنبر شود.
حلقه وار. خمیده و منحنی. کمانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زلف او تا دست بازی بود، چنبر وار بود مرز او تا گند بازی گشت چنبر وار شد