لغت نامه دهخدا
پوست کرده. [ ک َ دَ / دِ] ( ن مف مرکب ) پوست کنده. پوست بازکرده. پوست بازگرفته. از پوست برآورده: در حال مرغی از هوا درآمد پیازی پوست کرده در تابه انداخت. ( تذکرة الاولیاء عطار ). || پشت کرده. جلد کرده. مُجلد.
پوست کرده. [ ک َ دَ / دِ] ( ن مف مرکب ) پوست کنده. پوست بازکرده. پوست بازگرفته. از پوست برآورده: در حال مرغی از هوا درآمد پیازی پوست کرده در تابه انداخت. ( تذکرة الاولیاء عطار ). || پشت کرده. جلد کرده. مُجلد.
( صفت ) پوست کنده پوست باز کرده از پوست بر آورده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر کشد پوست غیرتش ز سرم پیش او پوست کرده خواهم گفت
💡 تا چند سخن ز پرده گوییم رازی دو سه پوست کرده گوییم