لغت نامه دهخدا
ودین. [ وَ ] ( ع ص ) تر. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):شی ودین؛ چیزی تر و چیز خیسانیده شده. ( ناظم الاطباء ). || ترنهاده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
ودین. [ وَ ] ( ع ص ) تر. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):شی ودین؛ چیزی تر و چیز خیسانیده شده. ( ناظم الاطباء ). || ترنهاده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
تر شی و دین چیز تر و چیز خیسانیده شده
💡 به فدای سر دلبر دل ودین لایق نه به نثار ره جانان سرو جان قابل نیست
💡 عماد دولت ودین صدر و پیشوای جهان تویی که بزم تو را ماه نو پیاله شود
💡 پناه فضل، ابوالفضل فخر دولت ودین که شد چو خاک به پیش کفش محقر زر
💡 مپرس از من حدیث کفر ودین را که من مستم ندانم آن و این را
💡 با جگر گوشهٔ پیمبر این کنند وانگهی دعوی داد ودین کنند