هنو

لغت نامه دهخدا

هنو. [ هَِ ن ْوْ ] ( ع اِ ) هنگام. || ( اِخ ) پدر قبیله ای است. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

هنگام پدر قبیله ایست

جمله سازی با هنو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نگشوده هنو چشم ز مستی شبانه بر رخ نزده آب و به گیسو گل و شانه

💡 چو روز وصلت او را روشنایی هنو سوزنده چون روز جدایی

💡 به هدیه جان دهم از بهر بوسه‌ای و هنو درین معامله لعل لبت سخن دارد

💡 هزاران داغ ریش ار ویشم اشمرد هنو نشمرده از اشمرده ویشه