هنر کردن

لغت نامه دهخدا

هنر کردن. [ هَُ ن َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کار مهم کردن. قدرت نمودن در کار:
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر بکن هنری ننگ و نام را.حافظ.فارس هنر کند نه فرس در دم نبرد
مرکب اگر سیاه کنندش و گر کُرنگ.کاتبی.

فرهنگ فارسی

کار مهم کردن قدرت نمودن در کار

جمله سازی با هنر کردن

💡 امّا گزیر نیست که برهان خسّت است رزق دو روزه را به هنر کردن اختیار

💡 ما موافق تحریم نمایش نیستیم تحریم این نمایش چوب لای چرخ صنعت بیمار تئاتر و هنر کردن است و در عین حال برایمان مهم است که پیامی که قصد داشتیم در آن نمایش به مخاطب برسانیم، بدون پایمال شدن حقمان به مخاطب منتقل شود.

💡 دل روشن چه لازم تیره از عرض هنر کردن ز جوهر خانهٔ آیینه را زیر و زبر کردن