لغت نامه دهخدا
هم گیر. [ هََ ] ( نف مرکب ) متصل و ملصق. به هم گرفته و چسبیده. ( یادداشت مؤلف ).
- هم گیر شدن؛ ملصق شدن ذرات چیزی به یکدیگر. ( یادداشت مؤلف ). گرفتن و سفت شدن خمیر یا هرچیز ماننده بدان. ( یادداشت دیگر ).
هم گیر. [ هََ ] ( نف مرکب ) متصل و ملصق. به هم گرفته و چسبیده. ( یادداشت مؤلف ).
- هم گیر شدن؛ ملصق شدن ذرات چیزی به یکدیگر. ( یادداشت مؤلف ). گرفتن و سفت شدن خمیر یا هرچیز ماننده بدان. ( یادداشت دیگر ).
متصل و ملصق بهم گرفته و چسبیده
💡 پیتر (پیتی) به سر کارش برمیگردد. مشتری خاص او آقای ادی (یا دیک لورنت) است که معشوقهای بنام آلیس دارد. آلیس دقیقاً همانند زن فرد است. پیتی و آلیس دور از چشم آقای ادی به هم دل میدهند و هم آغوشی دارند. آقای ادی که یک گانگستر است پیت را تهدید میکند که اگر آن دو را با هم گیر بیندازد هر دو را نابود میکند. پیتر و آلیس تصمیم به فرار میگیرند.
💡 کویت توسط عراقیها اشغال شدهاست و بیش از ۱۷۵ هزار هندی در کویت کار میکنند که آنها هم گیر افتادهاند تاجر ثروتمندی به نام رانجیت کاتیال (آکشی کومار) برای هندیها کمپی احداث میکند و آنها را پناه میدهد، در حالی که او و خانواده اش میتوانند کویت را ترک کنند او برای کمک به هموطنانش در کویت میماند.
💡 من همیگویم بس و تو مفضلم گفته کین هم گیر از بهر دلم
💡 تو هم گیر ازین دست ای خواجه پند بدین دست بگشای از پای بند