لغت نامه دهخدا
هست اول. [ هََ ت ِ اَوْ وَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب )( اصطلاح فلسفه ) آن جوهر بود که وحدت بدو متحد شد، و آن عقل کلی است که او را فیلسوف «عقل فعال » خواند، وآغاز هستی ها اوست. ( جامعالحکمتین ناصرخسرو ص 148 ).
هست اول. [ هََ ت ِ اَوْ وَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب )( اصطلاح فلسفه ) آن جوهر بود که وحدت بدو متحد شد، و آن عقل کلی است که او را فیلسوف «عقل فعال » خواند، وآغاز هستی ها اوست. ( جامعالحکمتین ناصرخسرو ص 148 ).
آن جوهر بود که وحدت بد و متحد شد و آن عقل کلی است که او را فیلسوف عقل فعال خواند و آغاز هستی ها اوست.
💡 باری چو هست اول و آخر اله و بس مائیم از اله روان جانب اله
💡 غلط می کنم صاف ازو کس نخورد که هست اول و آخرش درد و درد
💡 اگر بود او نخست، این هست اول اگر بود او کمال، این هست اکمل
💡 گرچه هست اول بدخشان بد به نتیجه نکوترین گهر است
💡 سخن از وصف قلم، آنکه بلوح محفوظ هست اول صفتش «ما خلقالله » بخوان