لغت نامه دهخدا
هزارپای. [ هََ / هَِ ] ( اِ مرکب ) هزارپا. هزارپایه. صدپایه. ( یادداشت به خط مؤلف ):
سوار با سر اندر شدی بدو و از آن
برون شدی همه تن چون هزارپای به سر.فرخی.
هزارپای. [ هََ / هَِ ] ( اِ مرکب ) هزارپا. هزارپایه. صدپایه. ( یادداشت به خط مؤلف ):
سوار با سر اندر شدی بدو و از آن
برون شدی همه تن چون هزارپای به سر.فرخی.
هزار پا هزار پایه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سوار با سر اندر شدی بدو و ازو برون شدی همه تن چون هزار پای بسر
💡 به گوش نغمه مطرب هزار پای شود ز روی مرتبه گردد اگر خرد طنبور
💡 سبحان الله که ظلم نیز از این ملک گشته ابا صد هزار پای گریزان