نچسبی

لغت نامه دهخدا

نچسبی. [ ن َ چ َ ] ( حامص مرکب ) نچسبیدن. || سماجت. اصرار بی جا و بی مزه. بی مزگی. صفت آدم نچسب.
- نچسبی کردن؛ به سماجت و پافشاری بی جاخود را لوس و بی ارج کردن. اصرار ورزیدن.

جمله سازی با نچسبی

💡 من یک طرفدار بزرگ داستان‌های علمی/تخیلی بودم - عاشق بلید رانر بودم. من ترانه را از این منظر یا با این ایده نوشتم که معنای انسان بودن چیست… فردی در زندگی من بود که شخصیت بسیار سرد و نچسبی داشت و همهٔ کسانی را که دوستش داشتند از حود رانده بود. اما می‌توانستم زیر آن پوستهٔ سخت، درد و خیلی چیزهایی را ببینم که با جمله‌های «مامان هیچوقت خیلی دوستش نداشت، بابا هرگز با او در تماس نبود» توصیف‌شان کردم.

جزئیات یعنی چه؟
جزئیات یعنی چه؟
دبیرستان یعنی چه؟
دبیرستان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز