ناگاهی

لغت نامه دهخدا

ناگاهی. ( ق مرکب ) ناگاه. ناگهان:
شب زمستان بود کپّی سرد یافت
کرمکی شبتاب ناگاهی بتافت.رودکی.گرد گرداب مگرد ارْت نیاموخت شنا
که شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری.لبیبی.ناگاهی سیاهئی بر وی بگذشت. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 75 ).

فرهنگ فارسی

ناگهان غفله:( ناگاهی سیاهیی بروی بگذشت )

جمله سازی با ناگاهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از این در جوی وصل یار شیرین که ناگاهی ز تلخی عین شیرین

💡 از او دم زن تو اندر کلّ حالت که ناگاهی رسانت در وصالت

💡 بدو گفتا زنی شد چاره سازم که ناگاهی خرید از دار بازم

💡 کی باشد و کی بود که ناگاهی این پرده ز کار خویش بدرانیم

💡 چنان حیران شدی در عین دریا که خواهی گشت ناگاهی تو شیدا

💡 تو درکش تا نگردی مست عاقل که ناگاهی شوی در عشق باطل

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز