ناکشته

لغت نامه دهخدا

ناکشته. [ ک ِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) ناکاشته. کاشته ناشده. نکشته. کشته نشده. بایر. غیرمزروع:
که ناکشته باشد به گرد جهان
زمین فرومایگان و مهان.فردوسی.به ناکشته اندر نبودی سخن
پراکنده شد رسم های کهن.فردوسی. || ( ق مرکب ) نکاشته. نکاریده. بدون آنکه بکارد:
ناآمده رفتن این چه ساز است
ناکشته درودن این چه راز است.نظامی.- امثال:
ناکشته میدرود.
ناکشته. [ ک ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) کشته ناشده. غیرمقتول. به قتل نارسیده:
ناکشته کشته صفت این حیوان است.منوچهری.منم تنها چنین بر پشته مانده
ز ننگ لاغری ناکشته مانده.نظامی.|| گچ یا آهک ناکشته؛ آب نادیده: بگیرند آهک ناکشته سه درمسنگ و... بسرکه بسرشتند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).

جمله سازی با ناکشته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن

💡 ز بیم و هیبت خنجر بمرد ناکشته چو دزد دید که جلاد زد بسوهان تیغ

💡 بنه این مزرع ناکشته بی آب و گیاه که نمانی گه برداشتن از بی ثمران

💡 آلت کشتن داری صنما غمزه و کارد زین دو ناکشته ز دستت نرهد جانوری

💡 روزی به رزمگاه شبانگاه را نماند ناکشته هیچ دشمن او در دیار او

دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز