لغت نامه دهخدا
مناقص. [ م َ ق ِ ] ( ع اِ ) ج ِ منقصة. ( از اقرب الموارد ) ( المنجد ). ج ِ منقصت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). رجوع به منقصة و منقصت شود.
مناقص. [ م َ ق ِ ] ( ع اِ ) ج ِ منقصة. ( از اقرب الموارد ) ( المنجد ). ج ِ منقصت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). رجوع به منقصة و منقصت شود.
= منقصت
💡 چه اگر سرتاسر آن بفنون معایب و شئون مناقص مشحون باشد کجا با این زیور حسن و کمال مجال مقاومت تواند یافت که اکنون نام اختیار ملوک و افتخار جهانش زیب دفتر و تاج عنوان خواهد گشت و تا قیامت معراج نیاز فلک و محراب نماز ملک خواهد بود.