لغت نامه دهخدا
مملکت دار. [ م َ ل َ / ل ِ ک َ ] ( نف مرکب ) دارنده مملکت. اداره کننده و مدبر مملکت:
هیچ شه را چنین وزیر نبود
مملکت دار و کار ملک تراز.فرخی.
مملکت دار. [ م َ ل َ / ل ِ ک َ ] ( نف مرکب ) دارنده مملکت. اداره کننده و مدبر مملکت:
هیچ شه را چنین وزیر نبود
مملکت دار و کار ملک تراز.فرخی.
۱. کشوردار.
۲. پادشاهی که کشور خود را خوب اداره کند.
( صفت ) پادشاهی که در اداره امور مملکت کوشاست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هیچ شه را چنین وزیر نبود مملکت دار و کار ملک طراز
💡 شد چو «ناصر الملک» مملکت دار خانه ماند و اغیار، لیس فی الدار
💡 شایع هست که در گوشه ای از ساعت شمس العماره دو جغد لانه کرده بودند که کمتر دیده میشدند و هر زمان رویت میشدند شاه مملکت دار فانی را وداع میگفت