مزیح
لغت نامه دهخدا
مزیح. [ م ِ ] ( ع اِمص ) ممال مزاح. لاغ و خوش طبعی و شادی و خوشی. ( ناظم الاطباء ).خوش طبعی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
بدان تا بپوشند گردان سلیح
که بر ما سرآمد نشاط و مزیح.فردوسی.بپوشید باید یکایک سلیح
که این کار بر ماگذشت از مزیح.فردوسی. || طعنه. تمسخر. شوخی:
همه برکشیدند گردان سلیح
بدل خشمناک و زبان پرمزیح.فردوسی.بسازم کنون من ز بهرش سلیح
همی گفت چونین بروی مزیح.فردوسی.
فرهنگ عمید
شوخی.
فرهنگ فارسی
( اسم ) مزاح: کشانی بدو گفت با تو سلیح نبینم همی جز فریب ومزیح. ( شا. )
جمله سازی با مزیح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هرچه گفتم همه را ژاژ شمردی و مزیح هی سرودی که مکن طیبت و مسرا هذیان
💡 انوری این همه مزیح ز چیست چند ازین ترهات شو هاشو