مزجاه

لغت نامه دهخدا

مزجاه. [ م ُ ] ( از ع، اِ ) مزجات. صورتی از مزجاة است در استعمال شعرا به ضرورت قافیه:
برادران را یوسف چو داد گندم و جو
بها گرفت از ایشان بضاعت مزجاه
اگر بضاعت مزجات پشم و پینو بود
نبود گندم و جو نیز جز که تخم و گیاه.سوزنی.

فرهنگ فارسی

نوعی شعر

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی مُّزْجَاةٍ: اندک
ریشه کلمه:
زجو (۳ بار)
«مُزْجات» از مادّه «ازجاء» به معنای راندن و دفع کردن است و از آنجا که بهای کم و بی ارزش را شخص گیرنده از خود دور می سازد به آن «مُزْجات» گفته شده است.

جمله سازی با مزجاه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر در اوصاف تو که ناید از من سخن پیش تو مزجاه شد بضاعتم لیک من

💡 اگر بضاعت مزجاه پشم و پنبه بود نبود گندم و جو نیز جز که تخم گیاه

سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز