مبقی

مترادف‌ها

باقی‌مانده، مابقی، باقیمانده

متضادها

کل

لغت نامه دهخدا

مبقی. [ م ُ ] ( ع ص ) باقی دارنده چیزی. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از ناظم الاطباء ): خلف شایسته باشد و محیی ذکر و مبقی نام. ( سندبادنامه ص 146 ).
مبقی. [ م ُ ب َق ْ قا ] ( ع ص ) نگاه داشته شده و بازمانده. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).

فرهنگ فارسی

نگاه داشته

جمله سازی با مبقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بالله اگر مبقی حیات بودشان علت دیگر به جز حیای ولی عهد

💡 پس از پرداخت تمامی بدهی‌های جاری و هزینه‌های زندگی، مبلغی به عنوان مبقی از حقوق ماهانه من برای پس‌انداز باقی می‌ماند.

💡 حسابدار شرکت باید دقت زیادی داشته باشد تا مقدار مبقی از موجودی صندوق در پایان هر روز با صورت‌حساب کاملاً مطابقت داشته باشد.

💡 پس از انجام تمام محاسبات ریاضی پیچیده، مقدار مبقی از اعداد به دست آمده نشان‌دهنده دقت عملیات انجام شده در این پروژه است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران