لقن

لغت نامه دهخدا

لقن. [ ل َ ق ِ ] ( ع ص ) تیزفهم. زودیاب.زودیادگیرنده. ( منتهی الارب ). زودرسنده. دریابنده.
لقن. [ ل ِ ] ( ع اِ ) کرانه. || ستون. || ( ص ) غلام لقن؛ کودک تیزفهم. ( منتهی الارب ).
لقن. [ ل َ ق َ ] ( ع مص ) یاد گرفتن وفهمیدن سخن را. ( منتهی الارب ). اخذَ العلم و فهمه. ( تاج المصادر ). دریافتن. فهمیدن. ( منتخب اللغات ). فهم کردن. || تیزفهم گردیدن. ( منتهی الارب ).
لقن. [ ل َ ] ( ع اِمص ) تیزی دریافت و زودفهمی. لقنة. لقانة. لقانیة. ( منتهی الارب ).
لقن. [ ل َ ق َ ] ( معرب، اِ ) لگن. ( مهذب الاسماء ). طشت. ( دهار ). شمعدان.

فرهنگ فارسی

لگن. شمعدان

جمله سازی با لقن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 و عن ابن عباس قال: کان الغلام من بنی هاشم اذا افصح لقن هذه الآیة.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران