لشکر شکنی

لغت نامه دهخدا

لشکرشکنی. [ ل َ ک َ ش ِ ک َ ] ( حامص مرکب ) عمل لشکرشکن. شکستن لشکر. پراکندن آن:
ای به لشکرشکنی بیشتر از صد رستم
ای به هشیاردلی بیشتر از صد هوشنگ.فرخی.چون ترا ندهد از آن تا تو به لشکرشکنی
سر به شمشیر دهی تن به تبر دیده به تیر.سوزنی.کارلشکرشکنی دارد و کشورگیری
در چنین کار پسندیده چرا این تأخیر.سوزنی.صد رستمش ارچه در رکاب است
لشکرشکنیش ازاین حساب است.نظامی.

فرهنگ فارسی

عمل و کیفیت لشکر شکن مغلوب کردن لشکر: ای بلشکر شکنی بیشتر از صدرستم ای بهشیار دلی بیشتراز صد هوشنگ. ( فرخی. د. ۲٠۶ )

جمله سازی با لشکر شکنی

💡 برو ای وحشی و بگذار صف آرایی صبر شوق، لشکر شکنی نیست که مغلوب شود

💡 هرگه که کنی مصاف لشکر شکنی وز خشم و رضات شهد و شکّر شکنی

💡 گر تو لشکر شکنی دانی و کشورگیری پادشا از چه دهد گنج بلشکر برخیر

💡 ملک از ملکان بری و آهنگی نه لشکر شکنی و در میان جنگی نه

💡 ای کودک لشکری که لشکر شکنی تا کی دل ما چو قلب کافر شکنی؟

💡 شه رسم صف آرایی و لشکر شکنی را از طرّه مژگان تو آموخته دارد

خفن یعنی چه؟
خفن یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز