لغت نامه دهخدا
فیروزرایی. ( حامص مرکب ) تسلط. چیرگی. دیگران را به اطاعت داشتن:
به فیروزرایی شه نیکبخت
به تخت رونده برآمد ز تخت.نظامی.رجوع به فیروزرای شود.
فیروزرایی. ( حامص مرکب ) تسلط. چیرگی. دیگران را به اطاعت داشتن:
به فیروزرایی شه نیکبخت
به تخت رونده برآمد ز تخت.نظامی.رجوع به فیروزرای شود.
تسلط. چیرگی. دیگران را به اطاعت داشتن.
💡 به فیروز رایی شه نیکبخت به تخت رونده برآمد ز تخت