لغت نامه دهخدا
فرومرده. [ ف ُ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) درگذشته. مرده:
بگویند جان داد و این نیست زرق
ز داده بود تا فرومرده فرق.نظامی. || خاموش شده:
بر صفت شمع سرافکنده باش
روز فرومرده و شب زنده باش.نظامی.رجوع به فرومردن شود.
فرومرده. [ ف ُ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) درگذشته. مرده:
بگویند جان داد و این نیست زرق
ز داده بود تا فرومرده فرق.نظامی. || خاموش شده:
بر صفت شمع سرافکنده باش
روز فرومرده و شب زنده باش.نظامی.رجوع به فرومردن شود.
درگذشته. مرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش در کوی هوس عمر بسر برده مباش
💡 بگویند جان داد و این نیست زرق ز داده بود تا فرو مرده فرق
💡 نوبت راحت و کرم بگذشت تا چراغ کیان فرو مرده است
💡 آتش محتسب فرو مرده است ای مغنی بلند کن آواز
💡 در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی