لغت نامه دهخدا
فرعون وار.[ ف ِ ع َ / عُو ] ( ص مرکب، ق مرکب ) آنکه زور گوید و سرکشی کند یا خود را خداوند جهان خواند:
فرعون وار لاف اناالحق همی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست.سعدی.
فرعون وار.[ ف ِ ع َ / عُو ] ( ص مرکب، ق مرکب ) آنکه زور گوید و سرکشی کند یا خود را خداوند جهان خواند:
فرعون وار لاف اناالحق همی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست.سعدی.
آن که زور گوید و سرکشی کند یا خود را خداوند جهان خواند.
💡 رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر تا تن فرعون وار پاک شود از جحود
💡 ستاد فرعون وار مقابل کردگار نمود نمرود سان طغیان را آشکار