لغت نامه دهخدا
پی بریده. [ پ َ / پ ِ ب ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه پی او بریده است. آنکه وتر عرقوب او قطع شده است. پی کرده. پی زده.
پی بریده. [ پ َ / پ ِ ب ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه پی او بریده است. آنکه وتر عرقوب او قطع شده است. پی کرده. پی زده.
آن که رگ وپی پایش بریده شده، پی برکشیده، پی کرده.
( صفت ) آنکه پی او قطع شده آنکه وتر عرقوب او بردیده شده پی کرده پی زده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آیات کتاب حق همی خوان و مپرس واین ناقهٔ پی بریده می ران و مپرس
💡 عقل را نقل کرده اسبابش نفس را پی بریده انسابش
💡 وز جرعه ساقیان نموده این دیده پی بریده اشقر
💡 شهباز شیر گیر اجل پی بریده شد یکران تیز کام هنر در سر او فتاد
💡 بیا به عالم آسودگان خاک و ببین ز دستبرد اجل پی بریده مرکبها