گرفتن دل

لغت نامه دهخدا

گرفتن دل. [ گ ِ رِ ت َ ن ِ دِ ] ( مص مرکب ) به تنگ آمدن. ( آنندراج ). غمگین شدن. ملول شدن:
دلش نگیرد زین کوه و دشت و بیشه و رود
سرش نپیچد زین آبکند و لوره و خر.عنصری ( دیوان ص 336 ).دارد گرهی زلف تو پیوسته به ابرو
گویی دلت از صحبت احباب گرفته ست.خواجه کمال خجندی ( از آنندراج ).- || برگرفتن دل و برداشتن خاطر از چیزی. ( آنندراج ). طمع بریدن. ترک گفتن.

جمله سازی با گرفتن دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از زلف وخط گرفتن دل سخت مشکل است بیرون چگونه مهره کس از ششدر آورد

💡 کجا توانم ازین بوم و بر گرفتن دل نهاده خلق در این بود سر ز شام و حجاز

💡 تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟ آهوی زخم خورده ما را دوانده گیر

💡 دلم نمی‌دهد از دوست بر گرفتن دل وگر نه مرغ تواند به آشیانی رفت

💡 نمی توان به دو عالم ز من گرفتن دل که گوهر تو صدف را گرانبها کرده است

شکوه یعنی چه؟
شکوه یعنی چه؟
تلوار یعنی چه؟
تلوار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز