لغت نامه دهخدا
یک قبا.[ ی َ / ی ِ ق َ ] ( ص مرکب ) یک لاقبا. درویش. فقیر. ( یادداشت مؤلف ). که فقط یک قبا بر تن دارد:
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد.حافظ.و رجوع به یک لاقباشود.
یک قبا.[ ی َ / ی ِ ق َ ] ( ص مرکب ) یک لاقبا. درویش. فقیر. ( یادداشت مؤلف ). که فقط یک قبا بر تن دارد:
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد.حافظ.و رجوع به یک لاقباشود.
یک لا قبا درویش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بسا بهار و خزان را که پشت سر بیند چو سرو هر که درین باغ یک قبا گردد
💡 چو شانه نوبت چاکم بسینه افتادست بدست شوق همین چاک یک قبا چکند
💡 درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
💡 به خاکبوس حریمش برهنه می آیند کسی که چون حرم کعبه یک قبا گردد
💡 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا
💡 خون در تلاشِ جامهٔ الوان نمیخورم سالی بس است کعبهصفت یک قبا مرا