لغت نامه دهخدا
یک رشته. [ ی َ / ی ِ رِ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) کنایه از موافق. ( برهان ). || کنایه از مشورت و موافقت. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). || کنایه از متفق هم هست. ( برهان ). || منتظم:
خدایا تو این عقد یک رشته را
برومند باغ هنرگشته را...نظامی.- یک رشته شدن؛ منتظم شدن. به رشته واحد درآمدن. انتظام یافتن:
چو یک رشته شد عقد شاهنشهی
شد از فتنه بازار عالم تهی.نظامی.