لغت نامه دهخدا
پرانده. [ پ ُ اَ دُ ه ْ ] ( ص مرکب ) پراندوه:
بگفت و دل و جان ازو برگرفت
پرانده همی ماند اندر شگفت.فردوسی.
پرانده. [ پ ُ اَ دُ ه ْ ] ( ص مرکب ) پراندوه:
بگفت و دل و جان ازو برگرفت
پرانده همی ماند اندر شگفت.فردوسی.
( صفت ) پراندوه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو دل را ز دردش پرانده مدار که امشب ز جانش برآرم دمار
💡 تا قامت بلند تو در جلوه آمده است از رعشه سرو فاختگان را پرانده است
💡 بگفت و دل از جان او برگرفت پرانده همی ماند ازو در شگفت
💡 دل تو شاد و رخت تازه باد، کز بر چرخ دل عدوی تو پرانده و رخش دژمست
💡 آشفته دل ه مرغ شکاریست شد شکار بازش مجو که باز شکاری پرانده ای