پردانش

لغت نامه دهخدا

پردانش. [ پ ُ ن ِ ] ( ص مرکب ) از پهلوی، اَویر دانشن. که دانش بسیار دارد. علاّمه:
فریدون پردانش و پرفسون
مر این آرزو را نبد رهنمون.فردوسی.جهاندیده پردانش افراسیاب
جز از چاره سازی نبیند بخواب.فردوسی.نبیره جهاندار کاوس کی
دل افروز پردانش و نیک پی.فردوسی.فراوان ببودند پیشش بپای
بزرگان پردانش و رهنمای.فردوسی.جهانجوی پردانش افراسیاب
بکُندز نشسته بخورد و بخواب.فردوسی.چنین گفت با نامور انجمن
بزرگان پردانش و رای زن.فردوسی.خردمند و با شرم و با فر و رای
جهان بین و پردانش و رهنمای.فردوسی.همه دیده کردند یکسر پرآب
از آن شاه پردانش و زودیاب.فردوسی.

فرهنگ عمید

آن که دانش بسیار دارد، دانشمند، علامه.

جمله سازی با پردانش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فریدون پردانش و پرفسون همین را روانش نبد رهنمون

💡 خردمند و بادانش و شرم و رای جهانجوی و پردانش و رهنمای

💡 به نزد سیاوش فرستم کنون یکی مرد پردانش و پرفسون

💡 جهاندیده پردانش افراسیاب جز از چاره جستن نبیند به خواب

💡 چنین گفت کای نامدار انجمن بزرگان پردانش و رای‌زن

پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز