لغت نامه دهخدا
پاک روی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) عمل آنکه پاکرو باشد. پارسائی.
پاک روی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) عمل آنکه پاکرو باشد. پارسائی.
عمل آنکه پاک رو باشد پارسایی.
عمل آنکه که پاک روی باشد پارسایی، ( پاک رو ی ) ( صفت ) پاکیزه روی
💡 کس ار بگوید بماه کاین پسر از پشت تست بسکه بود پاک روی می نشود باورش
💡 صیقل آینه حسن بود دیده پاک روی گل تازه ازان است که شبنم با اوست
💡 چو فغفور را رای باشد چنین ز دیوان کنم پاک روی زمین
💡 گر باده کشی مپوش و مستی بنما ور پاک روی خدا پرستی بنما
💡 ز جادو کند پاک روی زمین شود روشن از تیغ او کار دین
💡 قدر خود آنها که قوی یافتند از قدم پاک روی یافتند