پرغریو
مترادفها
پرهیاهو، پرحرف
متضادها
ساکت، آرام، بیصدا
لغت نامه دهخدا
پرغریو. [ پ ُ غ َ ] ( ص مرکب ) پرغوغا. پرشور:
چو آگه شد از رستم و کار دیو
پر از خون شدش چشم و دل پرغریو.فردوسی.
فرهنگ عمید
پرخروش، پرشور، پرغوغا.
جمله سازی با پرغریو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به پاسخ چنین گفت آن پرغریو مرا نام باشد پلنکال دیو