پادشاهانه. [ دْ / دِ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی، ق مرکب ) شاهانه. بشاهی. سزاوار شاهان.شایسته شاهان: و نفاذ امر پادشاهانه از همه وجوه حاصل آمد. ( کلیله و دمنه ). جواب بازرسید که غازی بی گناهست و نظر پادشاهانه وی را دریابد چون وقت باشد. ( تاریخ بیهقی ). لشکری که دلهای ایشان بشده بود و مرده بتحسین پادشاهانه همه را زنده و یکدل و یکدست کرد. ( تاریخ بیهقی ). هرچند آن سخن پادشاهانه نبود بدیوان آمدم [ بونصر مشکان ] و چنان نبشتم نبشته ای که بخداوندان نویسند. ( تاریخ بیهقی ). پادشاهانه سیاستی نمود [ مسعود ]. ( تاریخ بیهقی ). خواجه [ احمد حسن ] بر وی [ ابوبکر حصیری ] دست یافت و انتقامی کشید و بمراد رسید و هرچند سلطان پادشاهانه دریافت ولی در عاجل الحال آب این مرد ریخته شد. ( تاریخ بیهقی ).
۱. شایستۀ پادشاهان، درخور پادشاه، شاهانه.
۲. مربوط به پادشاهان.
۱ - ( صفت ) شایست. شاهان شاهانه: عاطفت پادشاهانه رفتار پادشاهانه. ۲ - بطرز پادشاهان ملکانه ملوکانه: پادشاهانه ضیافت کرد.
شاهانه بشاهی
[علوم سیاسی و روابط بین الملل] ← پادشاهی2
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آب می کرد به نظاره دل مردم را پادشاهانه نظر کردن آهویت کو
💡 وَ اللَّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ این را دو وجه است: یکی آنکه اندر کتاب فرو فرستد، و ترا از سرّ ایشان خبر دهد. دیگر وجه آنکه حفظه را فرماید تا بنویسند آنچه ایشان همه شب میکنند و میگویند، تا فردا جزا ایشان بایشان رساند. و این سخن پادشاهانه است! پادشاه گوید: ما کشتیم و ما کردیم و ما کندیم یعنی بسپاه.
💡 کم نگاه است ز بس حوصله اما دارد پادشاهانه نگاهی به دل چند نگاه