چرائی
لغت نامه دهخدا
چرائی. [ چ َ ] ( ص نسبی ) چرنده. حیوان چرنده. ستور چرنده:
وانکه نیابد طریق سوی خرابیت
از تو چرا جوید آن ستور چرائی.ناصرخسرو.گر می بخرد بقا نیابی
بیهوده چرائی ای چرائی.ناصرخسرو.و شیر حیوان چرائی خوشتر و لطیف تر باشد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
چرائی. [ چ ِ ] ( حامص، اِ ) رجوع به چِرا شود. || علت. دلیل: باید که چرائی این بدانی. ( دانشنامه علائی چ شرکت مطبوعات ص 88 ). || چرا گفتن.
- چونی و چرائی؛ بحث و گفتگو:
دعوی که مجرد بود از شاهد معنی
باطل شودش اصل به چونی و چرائی.سنائی.
فرهنگ فارسی
علت ٠ دلیل ٠ یا چرا گفتن ٠ چونی و چرائی کردن.
جمله سازی با چرائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کجا بیغمت در کجائی بگو بدینسان پریشانی چرائی بگو
💡 چو تودر علّت و چون و چرائی نمود خویشتن با او نمائی
💡 چون صبح دمید ودامن شب شد چاک برخیز و صبوح کن چرائی غمناک
💡 کمالت یافتم بیچون چرائی از آن کاینجا چگونه در لقائی
💡 درون خویش نقاش است دریاب چرائی بیخبر اکنون تو دریاب
💡 گفت با او مصطفی گو حال گو خود چنین ساکت چرائی ای نکو