نرمک

لغت نامه دهخدا

نرمک. [ ن َ م َ ] ( ص مصغر ) مصغر نرم. ( ناظم الاطباء ). رجوع به نرم شود. || ( اِ ) نرمه آرد. ( یادداشت مؤلف ). || ( ق ) آهسته. به نرمی. به آهستگی. یواش. یواشکی. به ملایمت:
بگفت این و بگذشت و اندر گذشتن
همی گفت نرمک به زیر لب اندر.فرخی.نرمک از گرد سپه زلف سیه را بفشان
تا فروریزد با گرد سپه مشک به تنگ.فرخی ( دیوان ص 204 ).نرمک او را یکی سلام زدم
کرد زی من نگه به چشم آغیل.حکاک.آمنه مرا نرمک آواز داد. ( تاریخ سیستان ).
چو موی ازسر مرزبان باز کرد
بدو مرزبان نرمک آواز کرد.نظامی.

فرهنگ عمید

آهسته.

فرهنگ فارسی

مصغر نرم است یا نرمه آرد آهسته

جمله سازی با نرمک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسوی مردمک چشم دشمنت نرمک پیام های درشت آورد زبان خدنگ

💡 غبغب این می‌مکد عارض آن می‌مزد نرمک نرمک نسیم زیر گلان می‌خزد

💡 نهفته نرمک نرمک به زیر لب خندید چنانکه‌گفتی رنگش زگل دهد پیغام

💡 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن

💡 وقت سحر است خیز ای مایه ناز نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

💡 زین‌گفته به خشم آمد و برجست و ز نیرنگ نرمک سوی او رفت و زدش بوسه به بر بر

آبشش یعنی چه؟
آبشش یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز