محنت زده

لغت نامه دهخدا

محنت زده. [ م ِ ن َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) ممتحن. محنت رسیده. دردمند. بدبخت. آزرده و غمگین. گرفتاررنج و سختی. که بدبختی بدو رسیده باشد:
محنت زده و غریب و رنجور
دشمن کامی ز دوستان دور.نظامی.از من مطلب صبر و جدائی که ندارم
سنگ است فراق و دل محنت زده جامی.سعدی.گر به عمری ز من دلشده ات یاد آید
جان محنت زده از بند غم آزاد آید.سبزواری ( از آنندراج ).محنت زده ای دوید از آن جمع
پروانه صفت به پیش آن شمع.امیر حسینی سادات.محنت زده را ز هر طرف سنگ آید.( جامع التمثیل ).

فرهنگ عمید

آزرده و غمگین، گرفتار رنج و مشقت.

فرهنگ فارسی

محنت خور: گر بعمری ز من دلشده ات یاد آید جان محنت زده از بند غم آزاد آید. ( سبزواری )

جمله سازی با محنت زده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عاشق مستم و محنت زده از بار دلم دوستان عفو کنیدم که گرفتار دلم

💡 جهد کردم که ز دل بوکه برآید کاری چکنم کاین دل محنت زده از کار برفت

💡 عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند سلطان ننهد بنده محنت زده را بند

💡 دلبرا سنگ فراقت به دلم باز مزن چون دل خسته ی محنت زده جامست امشب

💡 اندرین خرگه محنت زده دانا چه کند خیمه مانند حباب ار نزند بر سر می

💡 با آنکه بجز محنت و رنج از تو ندیدم شادم که به رنج من محنت زده شادی