واژه «کلنجار» در فارسی به معنای کوشش، ستیز یا مبارزه فکری و عملی برای حل یک مسئله یا غلبه بر مانع است. این اصطلاح اغلب زمانی به کار میرود که فرد با دشواری، تردید یا مشکل درونی و بیرونی مواجه باشد و نیازمند تفکر، تدبیر یا مهارت باشد تا راه حلی پیدا کند. «کلنجار رفتن» معمولاً اشاره دارد به درگیری ذهنی یا عملی با یک مشکل یا وسوسه؛ یعنی شخص همزمان با تفکر، تجربه و تلاش در پی راهحلی است که وضعیت را بهبود بخشد. این اصطلاح هم میتواند در امور ذهنی و فکری مانند تصمیمگیری، تعقل و تحلیل مسائل به کار رود و هم در کارهای عملی و مواجهه با مشکلات روزمره کاربرد داشته باشد. در ادبیات و متون عرفانی، «کلنجار» گاهی نماد مبارزه انسان با نفس یا وسوسهها است و به تلاش برای غلبه بر ضعفها و رسیدن به رشد و خودسازی اشاره دارد. این واژه بار معنایی پیچیدگی، مقاومت و کوشش فعالانه دارد و معمولاً با صبر، هوشیاری و پشتکار همراه است. در مکالمات روزمره، وقتی گفته میشود کسی «با خودش کلنجار میرود»، منظور این است که با تردید، اضطراب یا دشواری درونی مقابله میکند تا تصمیم نهایی یا راه حل مناسب را بیابد. به طور خلاصه، این کلمه نمایانگر تلاش و مبارزه مستمر برای غلبه بر مشکل یا حل معضل است و ترکیبی از تفکر، کوشش و صبر را در بر میگیرد.
کلنجار
لغت نامه دهخدا
کلنجار. [ ک ِ ل ِ ] ( اِ ) به معنی خرچنگ باشد که به زبان عربی سرطان گویند. ( از برهان ) ( از آنندراج ). خرچنگ و سرطان. ( ناظم الاطباء ). در شیراز کِرِنجال به معنی خرچنگ است. ( از حاشیه برهان چ معین ). و رجوع به کلنجک شود.
- کلنجار رفتن با کسی یا چیزی؛ با حرکاتی بسیار کاری کم کردن چون خرچنگ در شنا یا رفتن بر زمین. مروسیدن با وی. ور رفتن با وی. مزاوله. مناوصه: دیشب گربه تا صبح با در مطبخ کلنجار رفت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). سر و کله زدن. ور رفتن با چیزی یا کسی. دست به یقه شدن. گلاویز شدن. درگیر شدن با کسی ( به صورت بحث یا زد و خورد و غیره ): این آدم خیلی ارقه است تو نمی توانی با او کلنجار بروی. کلنجار رفتن با یک مشت بنا و عمله کار حضرت فیل است. ( از فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).
فرهنگ معین
(کَ لَ ) (اِ. ) برخورد همراه با تلاش، مبارزه و کشمکش با کسی یا چیزی.
(کِ لِ ) (اِ. ) خرچنگ.
فرهنگ عمید
= خرچنگ
۱. بحث، درگیری: دیروز با زن همسایه مشغول کلنجار بود.
۲. پرداختن، ور رفتن.
* کلنجار رفتن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز]
۱. بگومگو کردن، بحث و درگیری داشتن: هر شب با هم کلنجار می رفتیم.
۲. پرداختن، ور رفتن: اینقدر با آن ماشین کلنجار نرو.
فرهنگ فارسی
کالنجار، کارزار، جنگ وجدالکلنجاررفتن:سرشاخ شدن باکسی، سربسرکسی گذاشتن
( اسم ) خرچنگ یا کلنجار رفتن با کسی یا چیزی. ور رفتن با وی مروسیدن با او مزاوله. یا کلنجار رفتن با مرض. بسختی مقاومت و معالجه کردن آنرا.
ویکی واژه
kalanjar#
خرچنگ.
برخورد همراه با تلاش، مبارزه و کشمکش با کسی یا چیزی.
اسم مصدر
سر و کله زدن
ور رفتن
درگیر شدن
کِلِنجار
جمله سازی با کلنجار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مارتین عاشق سفر کردن و اجرا روی استیج بود، ولی برنامه پر و منیجر سختگیر او را خسته میکرد طوری که او در این باره میگه کودکیش «بهای» رسیدن به این موقعیت بود. او زمانی که منودو در تور برزیل بود، گروه را ترک کرد و تصمیم گرفت برای مدتی از کار و رسانهها فاصله بگیرد. او همچنین در این دوره با گرایش جنسیش نیز کلنجار میرفت و به تضاد بین تبدیل شدنش به یک نماد جذابیت و احساسات درونی خودش توجه میکرد.