کابل خدای
لغت نامه دهخدا
کابل خدای. [ ب ُ خ ُ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) پادشاه کابل:
برون رفت مهراب کابل خدای
سوی خیمه زال زابل خدای.فردوسی.به یک دست مهراب کابل خدای
بیکدست گستهم جنگی بپای.فردوسی.چهارم چو مهراب کابل خدای
که سالار شاهست با فر و رای.فردوسی.همی رفت مهراب کابل خدای
سوی خیمه زال زابل خدای.فردوسی.بدستوری بازگشتن بجای
شدن شادمان پیش کابل خدای.فردوسی.
فرهنگ فارسی
پادشاه کابل، ( کابل خدا ی ) ( صفت اسم ) پادشاه کابل [ بیک دست مهراب کابل خدای بیک دست گستهم جنگی بپای ].
جمله سازی با کابل خدای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نبینید کز کاخ کابل خدای به زین اندر آرد بشبگیر پای
💡 خود و گرد مهراب کابل خدای پذیره شدن را نهادند رای
💡 برون رفت مهراب کابل خدای سوی خیمهٔ زال زابل خدای
💡 چهارم چو مهراب کابل خدای که دستور شاهست و زابل خدای