لغت نامه دهخدا
چارخ. [ رُ ] ( ترکی، اِ ) چارق. کفش درشت روستایی. نوعی پای افزار که دهقانان و روستائیان در پای کنند:
سواران ولی بر نمد زین چارخ
شجاعان ولیکن بفسق و بساغر.عمعق بخارایی.و رجوع به چارق و چارغ شود.
چارخ. [ رُ ] ( ترکی، اِ ) چارق. کفش درشت روستایی. نوعی پای افزار که دهقانان و روستائیان در پای کنند:
سواران ولی بر نمد زین چارخ
شجاعان ولیکن بفسق و بساغر.عمعق بخارایی.و رجوع به چارق و چارغ شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سواران، ولی بر نمد زین و چارخ شجاعان، ولیکن بفسق و بساغر