پاکیزه تن

لغت نامه دهخدا

پاکیزه تن. [ زَ / زِ ت َ ] ( ص مرکب ) پاک بدن. پاک تن. || عفیف. پارسا:
وزان پس چنین گفت کای پهلوان
توپاکیزه تن باش و روشن روان.فردوسی.چنین داد پاسخ بدان انجمن
که شاهی بدانجاست پاکیزه تن.فردوسی.که پاکیزه چهرست و پاکیزه تن
ستوده به هر شهر و هر انجمن.فردوسی.

فرهنگ عمید

۱. پاک تن
۲. [مجاز] پارسا، عفیف.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- پاک بدن پاک تن. ۲- پارسا عفیف.
پاک بدن پاک تن

جمله سازی با پاکیزه تن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدو گفت کای پیر پاکیزه تن چه دانی نژاد من و نام من؟

💡 برون آورد از آنجا پیرهن را بدان پوشید آن پاکیزه تن را

💡 چو طهمور و دستور پاکیزه تن به اندیشه ها مهتر رای زن

💡 اگر بیند گل اندام مرا روح القدس روزی شود حیران آن خطی که آن پاکیزه تن دارد

💡 درست و نکو روی و پاکیزه تن دلیر و خردمند و شمشیر زن

دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز