ناخردمند
مترادفها
ناسپاس، نمکنشناس
متضادها
خردمند، باادب، مؤدب، محترم
لغت نامه دهخدا
ناخردمند. [ خ ِ / خ َ رَ م َ ] ( ص مرکب ) نادان. بی عقل. ( ناظم الاطباء ). سفیه. بی معرفت. احمق. ابله. غیرعاقل. که خردمند نیست:
اگر بر من این اژدهای بزرگ
که خواند ورا ناخردمند گرگ.فردوسی.جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمندند.امیرخسرو.
جمله سازی با ناخردمند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به گیتی چنین کار هرگز که کرد که کردی تو ای ناخردمند مرد
💡 که گر بر من این اژدهای بزرگ که خواند ورا ناخردمند گرگ
💡 درآن نامه آن ناخردمند دون نهاده چنین از ادب پا برون
💡 ندانست که ناخردمند دون که خورشید از رفتن آید برون
💡 چو دست آورد پیش آن ناخردمند که بگشاید ز گنج وصل من بند
💡 خدای خردبخش بخردنواز همان ناخردمند را چارهساز