لغت نامه دهخدا
گزا. [ گ َ ] ( نف ) گزنده و گزندرساننده. زیان زننده. ( برهان ) ( جهانگیری ):
تریاق در دهان رسول آفرید حق
صدیق را چه غم بود از زهر جان گزا.سعدی.رجوع به گزای شود.
گزا. [ گ َ ] ( نف ) گزنده و گزندرساننده. زیان زننده. ( برهان ) ( جهانگیری ):
تریاق در دهان رسول آفرید حق
صدیق را چه غم بود از زهر جان گزا.سعدی.رجوع به گزای شود.
= گزاییدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به دست اندرش نیزه ی جان گزا چو چوب کف موسوی مرگ زا
💡 ابلهی از گزا ف میخندید زیرکی آن بدید و نپسندید
💡 صد زخم دل گزا خورم از دست ناکسان تا لقمه ای به کام چو هاون درآورم
💡 که دشمن گریزان شدست از برت بترسید از جان گزا خنجرت
💡 کای یار بی کسان سخن جان گزا زدی کآتش به جان دوده ی آل عبا زدی