لغت نامه دهخدا
گردمه. [ گ ِ م َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف گردماه. گردماه. ماه تمام. بدر:
با رخی رخشان چون گردمهی بر فلکی
بر سماوات عُلی برشده زیشان لهبی.منوچهری.رجوع به گردماه شود.
گردمه. [ گ ِ م َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف گردماه. گردماه. ماه تمام. بدر:
با رخی رخشان چون گردمهی بر فلکی
بر سماوات عُلی برشده زیشان لهبی.منوچهری.رجوع به گردماه شود.
( اسم ) گردماه: بارخی رخشان چون گردمهی بر فلکی بر سماوات علی بر شده زیشان لهبی. ( منوچهری )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حسنت کشید گرد مه از مشک ناب خط یعنی کشم ز خوبی بر آفتاب خط
💡 به نوک سنان روم بر چین زنند به گرد مه از نیزه پرچین زنند
💡 بر گرد مه ز غالیه پرگار میکشی بر طرف روز نقش شب تار میکشی
💡 فرقش از دانههای دُرّ خوشاب بسته گرد مه از ستاره نقاب
💡 عاشق نبوَد آن که سبُک چون جان نیست شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست
💡 ز هر سوی مردم شه اندر میان چو انجم به گرد مه و آسمان