لغت نامه دهخدا
کوربخت. [ ب َ ] ( ص مرکب ) مدبر و بدبخت. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). بدبخت و بی طالع. ( ناظم الاطباء ). تیره بخت:
کنند این و آن خوش دگرباره دل
وی اندر میان کوربخت و خجل.( بوستان ).|| نمام وسخن چین. || جاسوس. ( ناظم الاطباء ).
کوربخت. [ ب َ ] ( ص مرکب ) مدبر و بدبخت. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). بدبخت و بی طالع. ( ناظم الاطباء ). تیره بخت:
کنند این و آن خوش دگرباره دل
وی اندر میان کوربخت و خجل.( بوستان ).|| نمام وسخن چین. || جاسوس. ( ناظم الاطباء ).
بدبخت.
بدبخت مدبر.
💡 کنند این و آن خوش دگرباره دل وی اندر میان کوربخت و خجل
💡 یقین شناس که منزل بغیر دوزخ نیست بر آن طریق که آن کوربخت خود بین رفت
💡 جاهل کوربخت را بنگر که به تقلید او شود کافر
💡 کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان، کوربخت و خجل